لبخند خدا
محمدمتین فرشته کوچک من
بعد از تموم شدن کلاس قرآنش چند هفته ای هست که یه کلاس جدید گذاشتن برای یاد دادن حروف به بچه ها البته عربی. خیلی دو دلم نمی دونم بزارم بره یا نه. حدود 4 جلسه هست که پسرک ما داره میره ولی به خاطر این که هنوز خودم شک دارم برای رفتن یا نرفتنش تقریبا تو خونه هیچ کاری از کار های گفته شده رو انجام نمی دم جالبه هر چی از مهد فراریه اینجا رو دوست داره مربیش و بازی کردن با بچه ها رو . جلسه پیش که یه پرسشی داشتن ازشون همه رو جواب داد داشتم به این نتیجه می رسیدم نبرمش ولی به خاطر علاقه اش و یادگیری خوبی که داره نمی دونم دیگه.... قرار شد بازم مهد نره تا ببینم چی می شه. دیشب وقت خواب بعد از چند ماه شازده ما از شیر بودن رسما استعفا دادن متن استعفا بدین قراره : دیگه نمی خوام آقا شیره باشم شیر بازی حوصله م رو سر میبره کلاه شیریم رو هم بنداز دور !!!!! از بعد از عید دوباره می ره مهد دو هفته اول خوب رفت چون تو کلاسشون کلی شیر بازی می کردن ولی الان دوباره مدتیه که نمی ره سر کلاس ... مربی مهدش یه برچسب مرد عنکبوتی رو دستش زده می گه : این باید یه فیلمی کارتونی چیزی داشته باشه. اینروزها خیلی از کلمه پوکیده استفاده می کنه کلمه ای که انواع ترکیبات رو ازش می سازه مثل مامان خانوم پوکیده! من: ببینم کتاب خوبی هست یا نه؟ متین: عکس شیر داره پس حتما کتاب خوبیه! متین: دیدی نمو به باباش گفت دیگه دوست ندارم؟ من:یعنی دیگه منو دوست نداری؟ متین: دوست دارم ولی برام بذار!!! متین: میگه در جستجوی نمو جوی نمو یعنی چی؟؟ آینه چون نقش تو بنمود راست خود شکن به بچه غر نزن مبادا ارکان قدرت فرو بریزه.....
نمی دونم چرا انقدر به مرگ و میر حساس شده اونم نسبت به من چند روز پیش آقای پدر راجع به عید برای متین صحبت می کرد آخر سر متین بدون هیچ مقدمه ای میگه مامان قراره بعد از عید بمیره؟!!!!!
چند روز پیش متین: من پسر مامان عزیز هستم تو خواهر و برادرم باش . من :باشه.
روز بعدش
داره با مامانم بازی می کنه میون بازی به مامانم میگه: مامان من خیلی بد اخلاق و نا مهربونه و بعد که بازیش تموم می شه دستاش رو می بره بالا و با صدای بلند : خدایا مامانمو بمیرون (شما ریتمیک بخونید)! آخه من چیکار کنم !!!!دیگه چه انرژی برای آدم می مونه من بد اخلاقم چون خونه مامان عزیزش هیچ منعی نسبت به هیچ چیزی نداره .... پسرک ما کلا اظهار دوستی و محبتش هم با کلی فشار دادن چلوندن همراهه انقدر گاهی رو گردنم و پشتم می ره که درد می گیره. برادرم ناراحته و برای اینکه دلیل ناراحتیش رو بدونه ازش می پرسه کسی مسخره ت کرده؟؟؟؟؟؟چنان لحن دلجویانه و قیافه جالبی داشت که کلی خندیدیم .... هر چند روز یه بار می پرسه کلاس قرآن دیگه ثبت نام نکردن و جواب می گیره نه عزیزم... پنجشنبه آقای پدر برای یه سفر کاری راهی قم بود و ما به اصرارش در حالی که من اصلا راضی نبودم راهی شدیم . دو سه سفر بیشتر به قم نرفتم ولی زیاد خاطره خوبی ندارم.این سفر اول متین بود. غروب برگشتیم فرداش متین تب کرد. امشب تبش خوب شده باز هم یه دوره آنتی بیوتیک دیگه.دو سه شبه خیلی بد خوابیدم ساعت به ساعت بلند شدم و همش نگران بودم چقدر من از تب کردن بچه ها می ترسم. امسال چقدر مریض شد این بچه طفل معصوم... چند وقته شبها با هم برنامه چکامه (مشاعره) رو نگاه می کنیم خوشش میاد مخصوصا وقتهایی که بچه هایی که سنشون کمه رو میارن براش جالبه یه بار می پرسه مست یعنی چی؟ یه بار دیگه می گه چرا همش میگن عشق خلاصه... غزل یارم چو قدح بدست گیرد رو تقریبا یاد گرفته. خیلی کلافه ام دلم می خواد یه کم کتاب به دل بخونم اما فرصت نمیشه دل بدم و باید بدو بدو بخونم نمی دونم به خاطر موضوعات جدیدشه یا دیگه کم کم سن داره می ره بالا چیز زیادی ازشون یادم نمی مونه. خدایا آخه چرا آدم تا وقتی وقت داره قدرش رو نمی دونه؟؟؟... امروز کلاس قرآن متین تموم شد 5 ماه هفته ای یکی دو جلسه می رفت. ارتباط خوبی برقرار کرده بود و کلاسش رو دوست داشت. آیه های زیادی رو حفظ کرد البته قسمتی از یه آیه که مربوط به موضوعی خاص بود. به قول خودش مدرک بهش دادند!!! با یه جایزه که خیلی براش خوش آیند بود جشن گرفتند کلا بهش خوش گذشت. فکر می کنم خیلی آدم ناشکری هستم هر یه غری که می زنم.... خدایا به همه مادرا فرزند سالم و صالح بده تمام بچه های کوچولوی بیمار رو شفا بده به همه مادرایی که الان دیگه بچه شون کنارشون نیست صبر بده ... این بنده ی ناسپاست رو هم ببخش... نمی دونم چرا دیگه اصلا حس نوشتن نیست... پسرک ما مهد کودک رو بر نتابید و از اول ماه نرفت و ما هم بی خیال شدیم تا فرصتی دیگر. متین کمی قد کشده کمی سرماخورده چون حرف گوش نکرده بود و لباس مناسب نپوشیده بود الان دیگه مدام برای لباس عوض کردن اجازه می گیره حواسش جمعه چی بخوره یا نخوره یکم می خوره میگه دیگه نمی خورم بالا میارم یا چیزای شیرین نمی خوره دیروز چاییش رو می خواست با خرما بخوره خرما برداشته می گه بزار یه خرما بخورم جون بگیرم. وقتهایی که خیلی سرفه می کنه گریه ش می گیره و می گه چرا سرفه می کنم چرا خوب نمی شم خدا رو شکر تب نداره... بقیه کارها و بازیها به یه منوال پیش می ره کاردستی درست کردن و نقاشی کردن و ...فقط دیگه احساس می کنم خیلی راحت و بی مهابا مثل قبل نمی کشه و بعضی وقتها می گه نمی تونم یا تو برام بکش هرچند سعی می کنم اینکار رو نکنم ولی دیگران مامان یا گاهی آقای پدر بگاهی ذراش انجام می دن. از خلبان بازی خوشش اومده و دوست داره عینک بزنه و نقش خلبان ها رو بازی کنه. معضل دوباره من دیدن تلویزیونه. احساس می کنم زمان دیدنش خیلی زیاد شده حدود 40-45 دقیقه ظهر یه ساعت هم شب عذاب وجدان گرفتم نه از روی از سر باز کنی و خستگی بیشتر وقتها نمی دونم باید چه کار کنم تا حوصله ش سر نره الحمدلله خودش هم که بازی کردن با خودش رو بلد نیست.بیشتر براش سی دی میزارم ولی بازم بیشتر روزا برنامه تلویریون رو هم می بینه ... شما چقدر اجازه می دید بچه هاتون تلویزیون نگاه کنند و چه برنامه هایی رو ممنون می شم اگه بگید...
ادامه مطلب
داشتیم کشتی می گرفتیم البته از نظر متین . آقای پدر شاهد ماجرا بود... دیگه نفسم نیومد تکون بخورم و بی حرکت موندم بعد از صدا کردنم به طرق مختلف رو کرد به آقای پدر و با اضطراب گفت شاید مرده و چند بار تکرار کرد سرم رو بالا آوردم و چشمام رو باز کردم دیدم چشماش پر از اشک شده دلم سوخت و از طرفی قند تو دلم آب شد.

| Design By : Night Skin |

